۲۵ مرداد ۱۳۹۱

این چند روزی که از زلزله آذربایجان می‌گذرد، به این فکر می‌کردم که من به عنوان کسی که در رسانه‌ها مشغول است و رشته حقوق بشر هم خوانده است، چه کاری می‌توانم برای مردم زلزله زده انجام بدهم. مانند زلزله بم اولین چیزی که به ذهنم رسید، رفتن به سمت منطقه زلزله زده و کمک کردن و در عین حال پوشش رسانه‌ای بود. اما تجربه‌ای که از زلزله بم به دست آمده بود، باعث شد که چنین کاری نکنم. 

 

دستگاه‌های امدادی به ویژه هلال احمر در کار خودشان وارد هستند و در زلزله بم، من آموزش ندیده، بیشتر سد راه بودم. اما حالا چند روزی گذشته است و به عنوان یک خبرنگار، کنجکاو هستم که ببینم در آذربایجان کارها چطور پیش می رود. حضور خبرنگاران مستقل در چنین فجایعی باعث می شود تا کار اطلاع رسانی از دست رسانه های جریان اصلی کمی خارج شود. از سوی دیگر متون درسی که در رشته حقوق بشر خوانده ام، درباره نقش رسانه ها در کم کردن آلام فاجعه دیده ها هم سخن گفته اند. وقتی مردم زلزله زده می بینند که رسانه ها همچنان پی گیری وضع آنها هستند، احساس بهتری دارند.

 

این شد که حالا بعد از نزدیک یک هفته و البته با فراغت از کار درسی ای که داشتم، تصمیم به حرکت به سوی آذربایجان گرفته‌ام. جایی که جز در کودکی، تا به حال نرفته‌ام. 

 

طبعا تنها نمی خواهم بروم و می خواهم در این تجربه بشر دوستانه با دوستانم در فضای مجازی و حقیقی، همراه باشم و در عین حال منتظر کمک‌های دیگرانی هستم که می خواهند ما را یاری کنند. از سوی دیگر با تجربه و آشنایی که با برخی از نهادهای غیر دولتی مانند شهرداری قم و خیرین دارم، رای زنی برای کمک گرفتن از ایشان را هم شروع می‌کنم. افرادی هستند که شاید دلشان نخواهد خودشان حضور پیدا کنند یا تحت تاثیر تبلیغات منفی یا پیش زمینه ذهنی، کمک هایشان را به هلال احمر یا دستگاه های امدادی ندهند اما به من و دوستانم اعتماد کنند. شاید اگر من برای کمک گرفتن از این افراد و سازمان ها اقدام نکنم، این کمک اصلا انجام نشود. 

 

از امروز، شرح این تجربه بشر دوستانه را در اینجا می‌نویسم. از دوستان هم اگر کسی خواست کمک کند، با ایمیل من در seyedali.p در جیمیل تماس بگیرد و کم و کیف کار را جویا شود.

 

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو  / بشنو سخن دوست که برخیز و بیا

۱۶ مرداد ۱۳۹۱

روز خبرنگار نزدیک است. روز ایرانی خبرنگار، عنوان بهتری است. همانقدر که اتفاقاتی که حول و حوش روز ایرانی خبرنگار می افتد، ایرانیزه شده است، خبر و خبرنگاری نیز در ایران به نسخه ایرانی اش تبدیل شده است.

 

خبرنگارهای فلک زده، در ایران، گاهی اوقات، برای مصاحبه کردن و نقل حقائق، باید جواب پس بدهند. خیلی راحت می توان مصاحبه انجام شده را حتی با وجود مدرکی مانند صدا، تکذیب کرد. البته صدا فوتوشاپی نمی شود اما در عین حال مدرک نیز به حساب نمی آید. خبرنگاران ایرانی، در دست مسوولین مثل موم، نرم هستند. موم‌های نرمی که در کنار داشتن برخی از آنها، مفید است.

 

رسانه‌ها، اما بدتر هستند. این رسانه‌ها، عملا فلج هستند. در نبود حمایت کنندگان اقتصادی بخش خصوصی، شبه دولتی ها و دولتی ها، با رانت آگهی، رسانه ها را می خرند. تازه اینها خریداران خوب هستند، وقتی گروه های سیاسی، پشت رسانه ها مخفی می شوند، دیگر خریدی در کنار نیست که گروه سیاسی، تعبد می خواهد.

 

اما مدیران همین رسانه‌های فلج، گاهی اوقات بدتر از هر شاکی‌ای دمار از روزگار خبرنگار و نویسنده شان در می آورند. معروف است که در میان مدیران، کسی وجود دارد که افتخارش گرداندن یک رسانه با یک سال خوردن حقوق خبرنگاران و نویسندگان آن است. دیگر بیمه و سنوات خدمت و به تبع آن تسهیلات رفاهی که جای خود دارد.

 

پانصافا کار خبری، کار سختی است. وقتی که باید بین انتشار آنچه می دانی و آنچه که باید منتشر شود، انتخاب کنی. یعنی هر روز باید بخشی از حقیقت را پنهان کنی. حقیقتی در اصل خود مردم نمی خواهند آن را بخوانند.

 

خبرنگار ایرانی، اما با همه این محدودیت‌ها، خلاقیت خوبی دارد. از این جهت که هنوز هم با وجود مشکلات بسیار، کار می کند و می تواند درآمدی داشته باشد.

 

قصد مقایسه با هیچ جای دیگر را ندارم چون اساس نمی دانم خارج از ایران خبرنگاری چه شکلی است و چطور رفتار می کنند. البته گاهی اوقات خبرنگاران خارجی را می بینم که به ایران می آیند و ماحص کارشان تنها یک یا دو مطلب است. یعنی رسانه ای برای دو عدد مطلب، این قدر هزینه می کند؟ الله اعلم!

 

پی نوشت:

 

۱٫ مدتی در کار ما تاخیر شد، دلیل آن انتقال از میزبانی به میزبان دیگر بوده است. غیر آن، مشکلی در کار نبوده است.

 

۲٫ سایت اخبار فیلترینگ را به تازگی برای اطلاع رسانی محدود و قانونی از عملکرد فیلترینگ و بحث های مرتبط راه انداخته‌ام. جدای اینکه به آن سر می زنید، درخواست کمک نیز دارم.

 

۵ مرداد ۱۳۹۱

نصفه شب است. شما یک دانشمند هسته‌ای ایرانی هستید که در دل کوه‌های مرکز ایران، در تاسیسات هسته‌ای شهدای فردو کار می‌:کنید. در این ساعات اولیه صبح، بعد از مطالعه فراوان و تمرکز بر روی چگونگی بالا بردن دقت سانتریفیوژهای ایرانی، حالا شما در سوییت محل اقامتتان، در میانه تاسیسات هسته‌ای، در حال استراحت هستید که ناگهان با صدای بلند موسیقی، از خواب بیدار می شوید. صدای سرودهای انقلابی نیست که گاهی از بلندگوها پخش می‌شود، نه این صدای بلند موسیقی راک است که در فضا طنین انداز شده است! چه اتفاقی افتاده است؟ کمی فکر می کنید و بعد متوجه می شوید که تاسیسات هسته‌ای، مورد حمله سایبری ـ موسیقایی قرار گرفته است!

 

از اتاق بیرون می آیید و ناگهان احساس می کنید در این لحظات وهم انگیز شب، تک و تنها در تاسیسات هسته‌ای تنها هستید. انگار خبری از آن تیم‌های حرفه‌ای مقابله با حمله سایبری نیست که بعد از ماجرای استاکس نت تشکیل شده‌اند. شاید اگر کس دیگری باشد، بترسد اما شما شجاع هستید و روح آریایی در شما جریان دارد. به سراغ یکی از رایانه‌ها که همین طوری داخل راهرو پخش و پلا چیده شده اند، می روید. صدای ولوم بلندگو روی حداکثر است و موسیقی راک پخش می شود. رایانه زبان بسته هم با مظلومیت تمام شما را نگاه می کند تا مشکلش را حل کنید.

 

شبکه اتوماسیون داخلی قطع شده است اما سیستم به اینترنت وصل است! یکی از کارشناسان سایبری هم بیدار است و می توانید با او چت کنید چون چراغش در یاهو مسنجر روشن است. از او می پرسید که جریان حمله سایبری چیست و او هم جواب می دهد که: حاجی بدبخت شدیم، حمله کردن همه رایانه ها دارن آواز می خونن و می زنن و می رقصن و کنترل سانتریفیوژها رو ول کردن! او از شما می خواهد که در این لحظات حساس به بقای برنامه هسته ای صلح آمیز ایران کمک کنید.

 

شما در موقعیت خاصی قرار گرفته اید. از یک طرف اطلاعات زیادی از مسائل سایبری ندارید از طرف دیگر تنها کسی هستید که الان می تواند از تمامیت هسته ای کشور دفاع کند. یکی از کارشناسان هسته ای دیگر هم از تاسیسات هسته ای نطنز آنلاین! است. پنجره مسنجر را باز می کنید و از اون می پرسید: چه خبر؟ کارشناس هسته ای نطنزی (یعنی کسی که در تاسیسات هسته ای نطنز کار می کند!) با صدایی که بیچارگی از آن می بارد، می گوید: اینجا همه چیز قطع است. رایانه ها آواز می خوانند و سانتریفیوژها هم در حال گیتار زدن هستند! همه چیز قطع است و تنها همین اتصال به اینترنت باقی مانده است.

 

دیگر وقت تلف کردن جایز نیست. باید کاری کرد. سایت شرکت F-Secure را باز می کنید. وارد بخش تماس با ما می شوید. ایمیل یکی از کارشناسان امنیتی خبره آن را در می آورید و ماجرا را برای آنها می فرستید. احسنت! شما موفق شده اید حمله سایبری ـ موسیقایی به تاسیسات هسته ای ایران را خنثی کنید. صدای هلکوپتر می ‌آید. (حالا چطور صدا زیر صدها متر سنگ و سیمان می آید، خدا عالم است!) با آسانسور از دل کوه ها بیرون می آیید. رییس سازمان انرژی هسته ای و رییس جمهور و …. و خانواده شما آمده اند که در آن وقت شب، این مجاهدت شما را تبریک بگویند. در پس زمینه، صدای آهنگ دلاوران، قهرمانان، به نام یزدان پیروز باشید، به گوش می رسد. در حالی که نشان درجه یک فداکاری هسته ای به گردنتان است، شما به افق های دور چشم دوخته اید….

 

 

ـ آنچه خواندید، روایتی کم و بیش طنز از جنجال تبلیغاتی اخیری است که درباره حمله سایبری به تاسیسات هسته‌ای ایران به راه افتاده است. منابع خارجی به نقل از یکی از مدیران شرکت  F-Secure گفته اند که یک دانشمند هسته ای ایرانی، نامه ای به این شرکت نوشته است و پرده ازین حمله مخوف! برداشته است. اگر چه کنکاش در نامه نوشته شده، شوخی بودن آن را ثابت می کند اما به غیر از این برخی از خبرنگاران خارجی نیز به طنز بودن این مساله، اذعان کرده اند.

به نظر می رسد در میانه درگیری ایران با غرب برای تثبیت برنامه صلح آمیز هسته ای اش، ماهیگران خوبی وجود دارند و در عین حال غربی ها نیز در ساختن جنجال های تبلیغاتی به هر بهانه و داستان دروغی متوسل می شوند.

۲ تیر ۱۳۹۱

در بسیاری از موارد، مدیریت در کشور ما، بر مبنای تخصص یا سابقه نیست. این چیزی است که قابل پنهان کردن باشد ولی در عین حال همیشه اندکی از تناسب رعایت می شود تا این قضیه خیلی هم علنی نشود. معمولا مدیران این بی سابقه تخصص هم، با مشاوره و حرکت در مسیر که کمتر عدم تعلقشان به آن فعالیت را مشخص کند، سعی می کنند تا یکی دو سال اول را پیش بروند و سپس تاختن را آغاز کنند. مثل آقای منوچهر منطقی مدیر ایران خودرو که به عنوان سرپرست پروژه ساخت هواپیماهای پهن پیکر در ایران منصوب شد اما به قول خودش تا یک سال اصلا دم برنیاورد و مطالعه کرد، البته سابقه وی در صنعت هم موثر بود و چندان دور از رشته خودش قرار نداشت.

 

اما اگر مثلا یک نظامی را به عنوان یک مدیر یک باشگاه ورزشی منصوب کنند، دیگر آن قدر این انتصاب دور از ذهن و نادرست است که حتی اگر روزها و ماه های اول، بشود طوری آن را توجیه کرد، بعد از چند وقت از جای دیگری بیرون می زند و این نظامی سابق، نشان می دهد که به درد مدیریت تیم ورزشی نمی خورد. البته من قصد صحبت از ورزش و حواشی آن را ندارم اما جنبه های مدیریتی و اجتماعی این کار، به خصوص وقتی در رسانه ها مطرح می شود، برای من نیز جالب توجه است.

 

آقای رویانیان، بدون یک دقیقه سابقه در مدیریت ورزشی، اکنون سکان شاید پرطرفدارترین تیم ایرانی را در دست دارد. تیمی که به ظاهر خصوصی است و در باطن بدون حمایت های دولتی، نابود می شود. تیمی که هر سال با حاشیه های زیادی، تعدادی مسابقه می دهد. حالا مدیریت یک مدیر بی سابقه و غیر ورزشی، در راسی تیمی پر حاشیه، چیزی نمی شود جز همان چیزی که الان هست.

 

اینها را هم می شود تحمل کرد. بالاخره بسیار حاشیه ساخته می شود تا پخته شود خامی. اما وقتی این مدیر غیر ورزشی در برنامه های زنده تلویزیونی حاضر می شود و در دست مجریان با سابقه قرار می گیرد، حرف هایی از دهانش در می آید که غیر قابل تحمل می شود. دیشب، وی طوری درباره تیم های دیگر لیگ برتر مانند صبا و گهر صحبت کرد که انگار تنها در ایران تیمی که وی مدیریت می کند، وجود دارد و تیم دیگری لیاقت ندارد که در لیگ برتر یا آسیا بازی کند.

 

بحث بر سر دعوای همیشگی میان استقلال و پرسپولیس و امثالهم نیست، بحث بر سر این بخش از افاضات آقای رویانیان است که گفته است: تیم صبا که با پول کم به آسیا می رود، قطعا نمی تواند موفق باشد و من چون تیم من ۲۵ میلیون هوادار دارد، باید هر طور که می توانم خرج کنم تا هوادارانم ناامید نشوند! (نقل به مضمون) یعنی پول تعیین می کند که چه تیمی لیاقت دارد به آسیا برود، نه تلاش آن تیم.

 

به نظرم برای امثال رویانیان، باید ممنوعیت رسانه ای اعمال شود و حداقل در برنامه های زنده حضور پیدا نکند. این شکل حرف زدن و به آسانی ابراز عقیده کردن و از بالا درباره دیگران قضاوت کردن، دیر یا زود باعث می شود سخنان بدتری از زبان وی بیرون بیاید که عواقب غیر قابل پیش بینی ای داشته باشد.

 

اینکه چه زمانی، کارهای بزرگ به آدم های بزرگ و البته متخصص، سپرده می شود، سوالی است که نه فقط در زمینه ورزش، بلکه در دیگر زمینه ها هم مطرح است.

 

پی نوشت: فوتبال، ورزش مورد علاقه من نیست و لذا نسبت به هیچ تیمی، تعصب ندارم. به نظرم باید ۲۲ عدد توپ در زمین انداخت که همه سرگرم شوند 🙂