۲۸ آذر ۱۳۹۱

یکی بود، یکی نبود، دختر کوچکی بود که دوست نداشت بزرگ شود. نه اینکه دوست نداشت بزرگ شود، خیلی هم دوست داشت بزرگ شود تا بتواند دانشگاه برود، بعد از قطع کردن گوشی تلفن به استاد راهنمایش بد و بیراه بگوید و این طور کارها که پدر و مادرش انجام می دادند. اما یک مانع بزرگ وجود داشت که به خاطر آن دوست نداشت بزرگ بشود. دخترک دلش می خواست هر چقدر هم که بزرگ شد، باز هم بغل پدر و مادرش برود. ولی بابا به اون گفته بود که دیگر دارد خیلی بزرگ می شود و خرس گنده ای شده است و به زودی قابلیت بغل کردنش را نخواهند داشت.

 

برای همین بود که وقتی بابا از دخترک پرسید که دوست دارد بزرگ بشود، جواب داد که نه، دوست ندارم بزرگ بشوم. هر چقدر که پدر از مزایای بزرگ شدن صحبت کرد، باز هم دخترک راضی نشد تا اینکه بابا به او قول داد که وقتی بزرگ شد، باز هم بغلش کند. دختر کوچک لج باز، بعد از اینکه قول محکمی از پدرش گرفت، راضی شد که بزرگ بشود و حتی گفت که دوست دارد بزرگ بشود. 

 

قصه اینجا به اتمام می رسد اما یک بخش فرا قصه هم وجود دارد، آن هم این که قند در دل پدر دختر کوچک آب شد وقتی شنید دخترش  دوست دارد وقتی بزرگ هم شد، بغل پدر و مادرش بیاید.

۱۳ آذر ۱۳۹۱

شب از نیمه گذشته است. به آرامی، برای اینکه تو را از خواب بیدار نکنم، وارد خانه می شوم. تنها نور موجود، اچراغ کوچکی در آشپزخانه است. پاورچین، پاورچین، لباس هایم را عوض می‌کنم و آماده خواب می شوم. قبل از خواب سری به اتاق تو می‌کشم تا صورت فرشته خوابیده را یک بار دیگر ببینم. تو با چشم‌های باز، دراز کشیده‌ای و منتظر منی. مادرت را خواب کرده ای و برای یک ماجراجویی شبانه بدون صدا آماده هستی. شاید یک عملیات پنهان موفق  یا یک عملیات آشپزخانه! کسی چه می‌داند؟

۷ آذر ۱۳۹۱

من هنوز نخوابیده‌ام، ولی تو سر ساعت ۱۱ با لالایی شبکه پویا خوابیدی. قبل خواب حتما پرسیده ای که بابام کجاست؟ و جواب گرفتی که سر کارشه. دیشب قرار بود که ساعت ۱۰ و نیم به خانه بیایم و با هم به خرید برویم. برای اینکه بعدا بخوانی، می نویسم که من می خواستم بیایم و بدقول نشوم ولی چون می دانستم که با آمدنم، بالاخره گریه تو در می آید، ترجیح دادم که نیایم. خودت بعدا متوجه می شوی که برخی بدقولی ها بهتر از خوش قولی است. وقتی بزرگ شدی.

۵ آذر ۱۳۹۱

به عربی نوحه می خواند و مردم به سینه‌هایشان می کوبیدند. حسابی که در شور و حال فرو رفتند، به جایی رسیدند که دیگر عربی جواب نمی داد، مجلس شوری گرفته بود، مداح جوان، شروع به فارسی خواندن کرد و با نوایی شور انگیز ادامه داد: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم…