۲۲ فروردین ۱۳۹۵

یعنی دقیق آخرین پست این وبلاگ را در یکم دی ماه ۱۳۹۱ نوشته ام و از آن موقع تا به حال کرکره اش تقریبا پایین کشیده شده بوده تا این ساعت.

البته آن پست هم الان درفت شده است و به تاریخ فعلی، آخرین پست برای ۲۸ آذر ۹۱ بوده است.

به هر حال یک دوره ای بود که گذشت و در آن دوره، نوشتن این وبلاگ، بیش از حد مخاطره آمیز بود.

در این مدت وبلاگ دیگری هم در نشانی دیگر باز کردم و در آن هم برخی پستهایم را نوشتم اما همیشه دلم به دنبال اینجا بود. چه می گویند، عشق اول، وبلاگ اول یا همچین چیزی. حتما عاشقها بهتر می فهمند، من که جزوشان نیستم.

اما خب برخی عادتهایشان را دارم، مثلا مثل کسی که به معشوق قدیمی اش رسیده باشد، خوب این چند خط صفر و یک را می چلانم و بغل می کنم و فشار می دهم. دستی به سر و رویش می کشم. این چند خط هم  همان بوسه های نخست پس از وصال است که طعم خوب بوسه های دوران آشنایی را می دهد.

خلاصه که به عشق اول وبلاگ نویسی ام رسیده ام و فعلا ولش نمی کنم. یعنی خدا نکند که ولش کنم.

این جمله یعنی احتیاط بیشتری به خرج خواهم داد تا دیگر عشقم، حقم، وبلاگم به محاق نروند.

همین.

۳ آذر ۱۳۹۱

روزهای نخست زلزله آذربایجان بود که با گروهی از دوستان مجازی، گروهی حقیقی را تشکیل دادیم و سری به مناطق زلزله زده در ورزقان زدیم. یکی دو پست راجع به این مطلب در اینجا و اینجا نوشته ام.

 

سفر خوبی بود، بگیر و ببندی هم در کار نبود و چند روزی که آنجا بودیم، پیش بچه های هلال احمر بودیم و هر روستایی که رفتیم، همه تحویلمان گرفتند.

 

حالا دوباره می خواهیم برویم. این بار هوا سرد است، می خواهیم برویم ببینیم بعد سه ماه، چه اتفاقاتی آنجا افتاده است و با این سرما چه می کنند. دفعه قبل تقریبا دست خالی رفتیم، این بار می خواهیم کمک هایی را هم که ممکن است کسی دوست داشته باشد انجام بدهد، جمع کنیم و ببریم.

 

این پست به منزله بالا بردن پرچم است، در روزهای آینده بیشتر توضیح می دهم. 

 

اگر کسی قصد کمک دارد، بسم الله.

 

۱۳ شهریور ۱۳۹۱

این پست، می‌تواند یک مطلب کلیشه‌ای باشد. می‌شود این چنین نوشت که وبلاگ نویسی خوب است و باعث می شود آدم تسکین پیدا کند. اما چرا یک پست کلیشه ای باید بنویسم؟ شاید چون این روزها، با تولد اولین وبلاگ فارسی در شهریور ۱۳۸۰ به عنوان هفته وبلاگ نویسی گرامی داشته می‌شود و بهانه خوبی برای نوشتن مطالبی است که از خوبی های وبلاگ نویسی بگوید. این واقعا دلیل خوبی است!

 

اما وبلاگ نویسی، واقعا من را تسکین می‌دهد. بگذارید حالا که هفته وبلاگ نویسی است، یکی از آرزوهای قدیمی‌ام را بگویم. نخستین مواجهه من با روزنامه‌ها در زمانی صورت گرفت که در کشور ما معدود روزنامه‌هایی منتشر می‌شدند. در آن روزگار، هر روز مسافتی را برای خریدن روزنامه برای پدرم طی می‌کردم و به مرور آرزویی در من شکل گرفت؛ اینکه روزی، ستونی در یک روزنامه پر تیراژ داشته باشم و هر روز، از هر چه دلم می‌خواهد بنویسم. این آرزو با من ماند و هر چه بزرگتر شدم، دست نیافتنی تر جلوه می‌کرد تا اینکه پس از دوم خرداد ۱۳۷۶، روزنامه‌های جدیدی روییدند و فضای رسانه‌ای بازتر شد. پس از ورود به دانشگاه، یعنی ۱۳۷۸، اما به علت وقایع پس از ۱۸ تیر، باز هم فضا بسته شد و خلاصه داغ دل این آرزو به دل من ماند تا زمانی که فهمیدم حتی اگر در روزنامه‌ای، ستونی داشته باشم، باز هم هر چه می‌خواهم، نمی توانم بنویسم تا اینکه در همان ابتدای راه اندازی پرشین بلاگ و با راهنمایی های حسین درخشان که آن روزها ستون کوچکی در یکی از روزنامه‌های دوم خردادی داشت، آرزوی داشتن یک ستون شخصی که هر چه می‌خواهم، در آن بنویسم، محقق شد.

 

البته بماند که نه در این وبلاگ و نه در هیچ وبلاگ دیگری، آزادی مطلق وجود ندارد ولی آزادی نوشتن در وبلاگ، از روزنامه‌ها بیشتر است و در این سال‌های گذشته از وبلاگ نویسی من، مطالبی را منتشر کرده‌ام که تقریبا هیچ روزنامه‌ای در ایران جرات باز نشر آن را نداشته است، چرا که اصولا مطلب چاپی، هنوز هم دارای بار بیشتری است تا یک مشت صفر و یک که یک وبلاگ نویس علاف! روی صفحه مانیتور پاشیده است!

 

می شود در ادامه این پست از افول وبلاگ ها نوشت یا اثراتی که به جا گذاشته اند یا هر چیز دیگری که مناسب با این روز و هفته باشد اما من می خواهم خاتمه این پست را به نخستین مراسم روز وبلاگی اختصاص بدم که در آن شرکت داشتم. مراسمی ساده و صمیمی که در یکی از فرهنگسراهای تهران به همت بچه های پرشین بلاگ برگزار شد و در آنجا من، با تعدادی از دوستان وبلاگ نویس آشنا شدم که در شبکه های اجتماعی فعال بودند. وقتی که در فضای مجازی دوستان بیشتری داشتم و سو استفاده سیاسیون از فضای مجازی شدت نگرفته بود، وقتی که پلیس فتایی وجود نداشت و کسی فعالیت سایبری نمی کرد و رصدگرانی هم اگر بودند، خودشان را در هفت لایه باید می پیچیدند. من آن جشن روز وبلاگ را هنوز به خاطر دارم و اگر چه چند سال بعد هم به همت بچه های پرشین بلاگ و خانم پولادزاده، دور هم جمع شدیم، اما آن جشن را، از خاطر نخواهم برد.

 

پی نوشت: به همت صادق جم، نویسنده بلاگ نوشت، سایتی برای گرامی داشت روز بلاگستان فارسی راه اندازی شده است و هر سال عده ای در آن می نویسند. پست های امسال را هم بخوانید، هر چند که هنوز زود است و هنوز پست زیادی جمع نشده است.

۲ شهریور ۱۳۹۱

گاهی اوقات برای دیدن آنچه که در اخبار دیده می‌شود، باید به سوژه خبر نزدیکتر شد و به جای نگاه کردن از پشت لنز دوربین‌ها و شنیدن صداها از لابلای نوشته‌های خبرنگارها، از نزدیک یک حادثه را لمس کرد. این هدفی است که من و ۹ نفر دیگر از وبلاگ‌نویسان و کاربران فضای مجازی را به اینجا، به میانه ویرانه‌های زلزله استان آذربایجان شرقی کشانده است.

 نیمه شب است و یک روز طولانی، فراتر از ۱۸ ساعت، تازه به پایان رسیده است. روزی که به طور رسمی، ساعت ۱۲ ظهر، شروع شد؛ زمانی که با ساما، از قم به راه افتادیم. هشت صندلی خالی و دو صندلی پر. قرار بود این صندلی‌ها در میانه راه یک به یک صاحبان خود را بشناسند. اولین توقف در حاشیه میدان آزادی تهران بود، جایی که ۵ صندلی صاحبان خود را پیدا کردند، حامد و همسرش، محمد، علی و حاج علی! هر کدام کوله ای به دوش و ساکی در دست.

میان توقفگاه دوم و سوم، یعنی زبنجان که محسن را سوار کردیم، نزدیک به ۳۰۰ کیلومتر فاصله بود. محسن از شدت عجله‌ای که داشت، گوشی موبایلش را هم جا گذاشت و با سوار کردنش، به سمت تبریز شتافتیم. جایی که آرامش مطلوب (نام کاربری در یکی از شبکه‌های اجتماعی) و محمد حسین منتظر ما بودند. قرار بود یازده نفر باشیم اما علیرضا، نتوانست خودش را به ما برساند و قرار است که فردا صبح به ما ملحق شود.

از زنجان به بعد، جلیقه نازک سازمان جوانان هلال احمر روی پیراهنم ‌می‌پوشم تا اگر کسی خواست به ما گیر بدهد، جوابی داشته باشم، اما تا خود ورزقان، تا زمانی که از کسی سوال نکردیم، سوالی از ما پرسیده نشد. بهترین جواب‌ها را هم بچه‌های نیروی انتظامی دادند، برخی با لهجه شیرین ترکی و برخی بدون لهجه!

 

مقصد اولیه ما، کمپ هلال احمر قم در ورزقان است، جایی که به لطف هماهنگی با مدیر کل هلال احمر قم، جای خوابی را برایمان تدارک دیده‌اند. در راه از روستاهای زیادی می‌گذریم. چادرهای یک دست سفید با آرم هلال احمر، اینجا و آنجا به چشم می‌خورد که در مقابل هر کدام لامپ روشنایی‌ای آویزان بود. تاریکی هوا مانع از دیدن کامل حجم تخریب منازل و ساختمان‌ها می‌شد اما از کثرت چادرهای یفید می‌شد فهمید که در حال گذر از خرابی‌ها و خرابه‌ها هستیم.

 

بلاخره نزدیک به ساعت ۳ صبح به محل استقرار نیروهای هلال احمر قم می‌رسیم، جایی که نگهبان شب، منتظر ماست. چادرها در ردیف‌های منظم ایستانده شده‌اند تا ده وبلاگ نویس خسته، ساعتی را در آنها استراحت کنند.

 

و این چنین مرحله اول سفر با عبور شبانه از میان خرابه‌ها به پایان می‌رسد.

 

مرتبط: یک تجربه بشر دوستانه در راه است