۳۰ آبان ۱۳۹۱

دنیا سرای گذاشتن و گذشتن است. محل باز شدن پرونده‌ها و بسته شدنشان است. اینکه یک پرونده یا یک کار یا یک پروژه را باز کنی و بعد شاهد بسته شدنش هم باشی و البته بتوانی از آن بگذری، یک توفیق است. جایی است که بالاخره از آن گذر می کنیم. قبل از ما میلیاردها نفر شاید از آن گذر کرده اند و بعد از ما هم مشخص نیست، حداقل ۶ میلیارد انسان فعلی از آن خواهد گذشت.

 

یکی دو سال گذشته یعنی دقیق تر اگر بگویم از سال ۱۳۸۹، به جهت ظرف مکان یعنی قم از یک طرف و عوامل دیگری که ذکرش باعث اطاله کلام خواهد شد، سایتی به نام روات حدیث را به راه انداختم. سایتی که از ابتدا عنوان پایگاه خبری غیر رسمی حوزه های علمیه را به دوش می کشید اما با واکنش غیر رسمی برخی از مشابهان حوزوی اش، به پایگاه خبری حوزه دین، تغییر کاربری داد. 

 

نام سایت را از توقیع مشهور حضرت حجت (عج) برداشته بودم. در نیمه شبی که همراه با یکی از بستگان، از تهران باز می گشتیم، براساس توقیع شریف فاما الحوادث الواقعه، فارجعوا الی روات حدیثنا، این نام را برگزیدم. تقریبا همه از ابتدا با آن مخالف بودند اما چون هم از گفته مبارکی برداشته شده بود و هم در جای خود قرار گرفته بود، به سرعت پذیرفته شد. راه اندازی سایت همزمان با سفر رهبری به قم در سال ۱۳۸۹ بود و خلاصه همه چیز انگار در سر جای خود قرار داشت.

 

اینکه چه اتفاقاتی افتاد که الان از بسته شدن پرونده روات حدیث خبر می دهم، را باید به زمانی دیگر موکول کرد. همین قدر بگویم که این سایت نه مانند گذشته ولی هنوز زنده است و مطالبی در آن منتشر می شود. حتی نام صاحب دامنه و شماره تماس آن نیز ـ علی رغم درخواست من ـ تغییر نکرده است. این سایت هم اکنون در دستان کسی است که از ابتدای راه اندازی سایت نیز از ایده آن حمایت کرد و جسته و گریخته، بسته به توانمندی مالی ای که داشت، برای نویسندگان آن هزینه اندکی را پرداخت کرد. 

 

به هر تقدیر این سایت از ابتدای سال ۱۳۹۱ در دست من نیست. برای مطمئن شدن از این که این سایت دیگر در دست من نیست، مراجعه به اطلاعات دارنده دامنه rovatehadis.ir مفید خواهد بود زیرا اگر چه دامنه rovatehadis.com به علت امکاناتی که مدل ثبت دامنه های دات کام فراهم می کند، همچنان به نام من است اما دامنه های ایرانی، خوشبختانه از چنین قانونی مستثنی هستند. 

 

دوران روات حدیث برای من تجربه های گران سنگی را به ارمغان آورد اما از همه مهمتر چیزی که امروز من را خوشحال می کند و باعث می شود که از دست دادن این سایت، برایم دردناک نباشد، این است که می بینم یکی از ایده های من، آن قدر اهمیت داشته است که پس از مدتی حمایت، توسط شخصی از من بدون رضایت من گرفت شده است و همچنان ادامه پیدا می کند! البته ایده های دیگری نیز داشته ام که مشابه چنین سرنوشتی داشته اند اما این یکی از جایگاه دیگری در نزد خودم برخوردار است. 

 

گفتنی ها درباره روات حدیث بسیار است…. نیک می دانم که دیر یا زود با کسانی که در راه از دست من گرفتن این سایت، جاهدت و شایعت و بایعت و تابعت* کردند، روبرو خواهم شد، کما اینکه این اتفاق افتاده است و نگاه های دزدیده آنها که توان مستقیم نگاه کردن در چشم های من را ندارند و تلفن های بی جواب و پیغام های غیر مستقیم، سند خوبی است که می توان از آن ماجرای روات حدیث را متوجه شد.

 

راستی دامنه  rovat.ir به نام من است و شاید روزی دوباره آن را با نسخه اصلی روات حدیث راه بیاندازم، شاید هم این کار را نکنم. این یکی به خودم مربوط است.

 

* اشاره به فرازی از زیارت عاشورا: اللهم العن العصابه التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا. 

 

* این پست هم جزو اندک پست های این وبلاگ است که حذف نخواهد شد. پست دیگری هم که در همان روزهای آخر روات حدیث نوشتم و احتمالا در از دست دادن آن موثر بوده است، جزو همین پست های حذف نشدنی است.

۱۳ شهریور ۱۳۹۱

این پست، می‌تواند یک مطلب کلیشه‌ای باشد. می‌شود این چنین نوشت که وبلاگ نویسی خوب است و باعث می شود آدم تسکین پیدا کند. اما چرا یک پست کلیشه ای باید بنویسم؟ شاید چون این روزها، با تولد اولین وبلاگ فارسی در شهریور ۱۳۸۰ به عنوان هفته وبلاگ نویسی گرامی داشته می‌شود و بهانه خوبی برای نوشتن مطالبی است که از خوبی های وبلاگ نویسی بگوید. این واقعا دلیل خوبی است!

 

اما وبلاگ نویسی، واقعا من را تسکین می‌دهد. بگذارید حالا که هفته وبلاگ نویسی است، یکی از آرزوهای قدیمی‌ام را بگویم. نخستین مواجهه من با روزنامه‌ها در زمانی صورت گرفت که در کشور ما معدود روزنامه‌هایی منتشر می‌شدند. در آن روزگار، هر روز مسافتی را برای خریدن روزنامه برای پدرم طی می‌کردم و به مرور آرزویی در من شکل گرفت؛ اینکه روزی، ستونی در یک روزنامه پر تیراژ داشته باشم و هر روز، از هر چه دلم می‌خواهد بنویسم. این آرزو با من ماند و هر چه بزرگتر شدم، دست نیافتنی تر جلوه می‌کرد تا اینکه پس از دوم خرداد ۱۳۷۶، روزنامه‌های جدیدی روییدند و فضای رسانه‌ای بازتر شد. پس از ورود به دانشگاه، یعنی ۱۳۷۸، اما به علت وقایع پس از ۱۸ تیر، باز هم فضا بسته شد و خلاصه داغ دل این آرزو به دل من ماند تا زمانی که فهمیدم حتی اگر در روزنامه‌ای، ستونی داشته باشم، باز هم هر چه می‌خواهم، نمی توانم بنویسم تا اینکه در همان ابتدای راه اندازی پرشین بلاگ و با راهنمایی های حسین درخشان که آن روزها ستون کوچکی در یکی از روزنامه‌های دوم خردادی داشت، آرزوی داشتن یک ستون شخصی که هر چه می‌خواهم، در آن بنویسم، محقق شد.

 

البته بماند که نه در این وبلاگ و نه در هیچ وبلاگ دیگری، آزادی مطلق وجود ندارد ولی آزادی نوشتن در وبلاگ، از روزنامه‌ها بیشتر است و در این سال‌های گذشته از وبلاگ نویسی من، مطالبی را منتشر کرده‌ام که تقریبا هیچ روزنامه‌ای در ایران جرات باز نشر آن را نداشته است، چرا که اصولا مطلب چاپی، هنوز هم دارای بار بیشتری است تا یک مشت صفر و یک که یک وبلاگ نویس علاف! روی صفحه مانیتور پاشیده است!

 

می شود در ادامه این پست از افول وبلاگ ها نوشت یا اثراتی که به جا گذاشته اند یا هر چیز دیگری که مناسب با این روز و هفته باشد اما من می خواهم خاتمه این پست را به نخستین مراسم روز وبلاگی اختصاص بدم که در آن شرکت داشتم. مراسمی ساده و صمیمی که در یکی از فرهنگسراهای تهران به همت بچه های پرشین بلاگ برگزار شد و در آنجا من، با تعدادی از دوستان وبلاگ نویس آشنا شدم که در شبکه های اجتماعی فعال بودند. وقتی که در فضای مجازی دوستان بیشتری داشتم و سو استفاده سیاسیون از فضای مجازی شدت نگرفته بود، وقتی که پلیس فتایی وجود نداشت و کسی فعالیت سایبری نمی کرد و رصدگرانی هم اگر بودند، خودشان را در هفت لایه باید می پیچیدند. من آن جشن روز وبلاگ را هنوز به خاطر دارم و اگر چه چند سال بعد هم به همت بچه های پرشین بلاگ و خانم پولادزاده، دور هم جمع شدیم، اما آن جشن را، از خاطر نخواهم برد.

 

پی نوشت: به همت صادق جم، نویسنده بلاگ نوشت، سایتی برای گرامی داشت روز بلاگستان فارسی راه اندازی شده است و هر سال عده ای در آن می نویسند. پست های امسال را هم بخوانید، هر چند که هنوز زود است و هنوز پست زیادی جمع نشده است.

۳۰ دی ۱۳۹۰

دقیقا نمی دانم از کی وبلاگ نویسی را شروع کرده ام. نه اینکه یادم نباشد یا وبلاگ اولیه ام مثل خیلی ها در پرشین بلاگ موجود نباشد، چرا هست ولی از آنجایی که یک بار این وبلاگ به خاطر احضار به دادگاه ـ که البته مربوط به این وبلاگ نبود ـ پاک شده است، تاریخی که روی اولین پست وبلاگم پس از دوباره ساخته شدن قرار دارد، ۲۶ تیرماه ۱۳۸۲ است. هشت سال و اندی پیش.

 

همیشه دوست داشتم در فضای مجازی با هویت خودم حضور داشته باشم. نقش کسی را بازی نکنم. من باشم و اسم حقیقی ام و خود واقعی ام. با همان علائق و دوست داشتن ها و حرف ها. همان حرف هایی که در فضای حقیقی هم می زدم و می زنم و باعث می شود نگاه خیلی ها ـ بیشتر آن دسته که اسم خودشان را … می گذارند ـ به من ابزاری باشد. یعنی به من عنوان ابزاری نگاه می کنند که در بعضی از مواقع به کارشان می آیم ولی جزوشان نیستم. اینها من را و دیگران را با این ملاک که چقدر مثل آنها فکر می کنند، می سنجند. اگر حتی یک لحظه هم باشد که مثل آنها فکر نکنی، جزو دسته ای دیگر طبقه بندی می شوی. دسته دیگری که حالا خیلی بزرگ شده است.

 

من البته از کنار اینها با لبخند ـ خواه روی لبم و خواه در ذهنم ـ گذشته ام. هر چه که درباره من قضاوت کنند، اثری روی آنچه من در درون هستم نمی گذارد پس چرا خودم را با این قضاوت ها درگیر کنم؟ قضاوت هایی را که دوست دارم بشنوم، دیگرانی می گویند که خودم دوست دارم نگاهشان به من ابزاری باشد. ابزاری برای وقتی که دلتنگ هستند، وسیله ای برای رفع ناراحتی.

 

اینهایی که به من و امثال من نگاه ابزاری دارند ـ و کم هم نیستند ـ اگر فقط نوع نگاهشان فرق کند، مهم نیست. بالاخره آن ور میز نشسته اند و می توانند دسته بندی کنند. درجه یک، درجه دو، درجه ۳ و الی آخر. اما وقت هایی می شود که این آدم ها فقط به دسته بندی کردن قانع نیستند.

 

وقت هایی می شود که این آدم ها به سراغ حریم شخصی آدم می‌آیند. استاد پدرم جایی می گفت ـ نقل با مقداری تغییر ـ که اگر فرار کنی و سر قلل مرتفع هم بروی اینها به سراغت می آیند و تو را به متفاوت فکر کردن متهم می کنند.

 

برای من این وبلاگ جایی شبیه حریم شخصی است. جایی است که برای خودم است. اما مثل اینکه دیگرانی هستند که این طور فکر نمی کنند. فرقی هم نمی کند در کجای این دنیا ساکن باشند. ردشان را از آلمان می توان گرفت جایی که سایت نیم بندی را یک عده اشان آپلود می کنند و با برچسب زدن هایشان آزار می دهند تا تهران و قم، جایی که زورشان را به رخ می کشند یا به وسیله دیگری فشار می آورند.

 

این یعنی خودم نباشم. این یعنی هر وقت که هیجان زده شدم، هر وقت موضوعی برای نوشتن پیدا کردم، ننویسم. این یعنی آن طور که آنها می خواهند بنویسم. خط مشی های ندیده اشان را رعایت کنم. این یعنی اگر می خواهم از چیزی یا کسی انتقاد کنم نگران باشم که یکی از هزاران کیلومتر دورتر این ناراحتی شخصی من را آنچه خود می خواهد ارزیابی می کند و خوشحال و خندان برچسب می زند که “بلاگر حزب اللهی چنین نوشت” و کس دیگری هم در نزدیکی ام، شاید میز بغلی ام هم این نوشته را مثل آن دیگری مخالف اصول خود وضع کرده اش ارزیابی کند و صفحه ای از پرونده قطوری را باز کند و یک خانه دیگر را برای من در ستون بدها سیاه کند.

 

اینها نگرانی های من است. نکته هایی هست که نمی گذارند خودم باشم. اما مگر در این دنیای بزرگ مهم است که من خودم باشم یا نباشم؟ برای دیگران نه ولی برای خودم مهم است. شاید برای اینکه خودم باشم باید از دیگران استعفا بدهم. باید از قید و بندهایی که این دیگران برای من می تنند خلاص شوم.

 

دوستی دارم که چند سال قبل وقتی از او برای شرکت در گروه دوستانه داوطلبانه امان دعوت کردیم، بعد از یک جلسه شرکت کردن، نامه ای نوشت. آنجا نوشته بود که من از همه شما استعفا می کنم، من از خودم استعفا می کنم.

 

شاید لازم باشد از خودم هم استعفا بدهم. به هر حال از حالا به بعد دیگر اینجا یک وبلاگ شخصی نیست. یک سایت رسمی است که در آن حرف های شعاری خواهید خواند. البته این حرف ها، باز هم حرف های من است. اما حرف هایی را که واقعا حرف های خودم باشد، نیست. ملاحظه کاری در آن است. ترس از خواننده ها را در نظر خواهم گرفت.

 

حرف های خودم را جای دیگری می زنم. جای دیگری که دست خیلی از خوانندگان اینجا به آن نمی رسد. امیدوارم که نرسد.