۴ شهریور ۱۳۹۶
در این زمانه سرنخ همه چیز به شبکه‌های اجتماعی ختم می‌شود. اخبار از آن‌جا بیرون می‌آید و اتفاقات و حوادث، اگر در این شبکه‌ها نمودی نداشته باشند، انگار که اصلا اتفاق نیفتاده‌اند. انگار نه انگار جریان زندگی‌ای هم در بیرون جاری است. به واقع سرهاست که در گوشی‌ها فرو رفته و چشم‌هاست که از بس به صفحات درخشان موبایل و تبلت زل زده، بیرون زده.

چند روزی است که در شبکه‌های اجتماعی، کلیپی در دفاع از ژن خوب و مزایا و منافع آن دست به دست می‌شود. تا بحث ژن داغ است، بد نیست نگاهی به سیر تاریخی ژن و مباحث مربوط به آن داشته باشیم و به چند سوال مهم جواب دهیم. و آن این‌که بحث ژن از کجا آغاز شده است و نخستین دارندگان ژن خوب‌ چه کسانی بودند و سیر تطور این بحث در تاریخ معاصر چگونه بوده است.

نخستین بار مباحث مرتبط با ژنتیک و دی‌ان‌اِی در قرن نوزدهم میلادی مطرح شد، اما بحث برتری نژادی و این‌که یک نژاد بر دیگران برتری دارد، خیلی قبل از این‌که واژه ژنتیک اختراع شود و مردم بفهمند که اصلا چه می‌شود یک فرد به یک نژاد تعلق پیدا می‌کند و دیگری به نژاد دیگری، مطرح بوده است.
اگر ماشین زمان داشته باشیم و در زمان به عقب برویم، می‌بینیم که بحث برتری نژادی در کنار دسترسی به منابع و به دست آوردن زمین، در به راه افتادن جنگ‌ها موثر بوده است و هر جا قوم یا نژادی قدرت داشته است، دیگر اقوام را پست و حقیر و ناچیز نامیده و آن‌ها را تنها شایسته خدمت به قوم برتر دانسته است.

 

هیتلر و نگاه ویژه به ژن‌ها
اگرچه آدولف هیتلر از نظریه‌پردازان یا دانشمندان ژن‌شناس نیست، اما نگاه ویژه او به آدم‌ها، نقش ویژه‌ای در تاریخ داشته است و پیامدهای آن هم‌چنان ادامه دارد. او آلمان‌ها را از نژاد برتر آریایی می‌دانست و به وجود جزئیاتی درباره رنگ مو، چشم، چهره و ساختار صورت آن‌ها قائل بود.
نگاه ویژه جناب صدراعظم اگرچه برای آلمانی‌ها و هم‌نژادانشان خوب بود، اما برای نژاد اسلاو و یهودی‌ها و باقی مردم، نتایج خوبی نداشت. اگرچه در عاقبت کاری که نازی‌ها با یهودیان انجام دادند، بحث وجود دارد، اما این نکته مورد قبول همه است که آن‌ها، یهودیان و سایر افراد نژادهای پست را از زحمت کار کردن و خانه‌داری و… معاف کردند و به جای آن، در اردوگاه‌هایی اسکان دادند که قرار بود به‌طور مرتب به آن‌ها بدون انجام هیچ کاری، غذا داده شود و به‌طور مرتب از معاینه پزشکی برخوردار باشند.
البته در همه سیستم‌های دولتی، اول هر کاری به‌خوبی پیش می‌رود و به همین دلیل اسکان در اردوگاه‌ها با قدرت پیش رفت، اما غذا دادن و رسیدگی پزشکی و برخی مسائل جزئی دیگر به سبب درگیری آلمان نازی در جنگ فراموش شد. بدین ترتیب، به‌طور ناخواسته، برخی از صاحبان ژن‌های پست‌تر توسط نازی‌ها از رنج زندگی کردن راحت شدند.

 

پدر پسر شجاع و کارکرد معکوس ژن‌ها
وراثت و ژن خوب همیشه از پدر به پسر یا دختر منتقل می‌شود، حداقل این چیزی است که ما شنیده‌ایم. البته در واقعیت، پدر و مادر هر دو در انتقال ژن‌ها نقش دارند، اما در گذشته جامعه مردسالار، همواره نقش مادر را حذف می‌کرد و خانواده‌های تک‌والدی را به‌عنوان الگو نشان می‌داد.
یکی از این تلاش‌های مردسالارانه، ارائه الگوی تک‌والدی در کارتون‌های کودکان بود و هدف از آن، عادی‌سازی چنین خانواده‌هایی بود. در یکی از این کارتون‌های دنباله‌دار که برای کودکان متولدشده در دهه ۶۰ بیشتر از بقیه آشناست، شاهد حضور شخصیتی به نام پسر شجاع بودیم که حقیقتا در شجاعت، ید طولایی داشت و ماجراهای بغرنج بسیاری را با کمک خانم کوچولو و خرس قهوه‌ای حل می‌کرد.
در این کارتون دنباله‌دار، پسر شجاع و خانم کوچولو، هر یک تنها با یکی از والدین خود زندگی می‌کردند، اما به غیر از این نکته منفی، شاهد حذف نام «پدر پسر شجاع» بودیم. این بار ژن‌های خوب پسر شجاع سبب شده بودند تا نام پدر او از صحنه پاک شود و درواقع فرزند خلف، پدر را نیز تحت پوشش خود آورده بود.

ژن خوب سفید در برابر ژن ناخوب سیاه
از ایران به آفریقای جنوبی می‌رویم، جایی که معجزه ژن خوب آن‌چنان عمل کرده بود که به جای وجود یک فرد با ژن برتر، ژن‌های خوب سفید وجود داشتند. سفیدها چنین می‌پنداشتند که خوبی از ژنشان است و می‌کوشیدند این برتری ژن را در نگاهشان نیز داشته باشند.
در مقابل، سیاهان اما متاسفانه این برتری ژن سفید را قبول نداشتند و سعی می‌کردند به نحوی از انحا آن را زیر سوال ببرند. صاحبان ژن خوب سفید مجبور بودند برخلاف میل قلبی‌شان، دست به خشونت بزنند تا سیاهان را سر جایشان بنشانند و نشان بدهند که ژن چه کسی خوب‌تر است.
متاسفانه حرف در گوش سیاهان نرفت و درنهایت ژن‌های خوب سفید مجبور به پذیرش برابری با ژن‌های سیاه شدند و اکنون برتری ژنی یا همان آپارتاید از آفریقای جنوبی رخت بربسته است.

 

وقتی صاحبان ژن خوب، حق توحش می‌گیرند
جوامع، به‌ویژه جوامع جهان سومی، همواره به جوامع جهان اول و کشورهای توسعه‌یافته بدهکار هستند. این بدهکاری از آن‌جا ناشی می‌شود که کشورهای جهان اول، باید رنج توسعه‌نیافتگی جهان سومی‌ها را تحمل کنند و برای توسعه دادن آن‌ها، تلاش مضاعفی انجام دهند.
تصور کنید یک کارشناس توسعه جهان اول باید از شهر و دیار خود جدا شود و به میان مردم توسعه‌نیافته جهان سوم بیاید، با آن‌ها سروکله بزند و در معرض انواع و اقسام مظاهر توسعه‌نیافتگی آن‌ها باشد. تنها چیزی که می‌تواند اندکی مایه تسلای ژن‌های خوب جهان اولی مذکور باشد، پرداخت مبلغی به‌عنوان ما‌به‌التفاوت زندگی در میان ژن‌های ناخوب است، مانند فوق‌العاده بدی آب‌وهوا یا حق دوری از مرکز.
در ایام سلطنت پهلوی دوم، آمریکایی‌هایی که به ایران لطف کرده و برای آباد کردن و کمک به توسعه ایران، رنج سفر هزاران کیلومتری را به جان خریده بودند، از همین مبلغ ناچیز که در فیش حقوقی آن‌ها با عنوان حق توحش یا فوق‌العاده زندگی بین وحشی‌ها یاد می‌شد، بهره‌مند شده بودند. بالاخره یک فرقی بین آدم‌های دارای ژن خوب و صاحبان ژن‌های ناخوب باید وجود داشته باشد.

 

ژنتیک و سایر مسائل خانوادگی
یکی از نکاتی که افتخارکنندگان به ژن خوب از آن غافل هستند، سیر تکامل است. در این نظریه که نخستین بار به وسیله مندل مطرح شد، انسان از میمون تکامل یافته است و همین‌طور میمون از جان‌دار قبل از خود. بر اساس نظر مندل، پیشینه همه انسان‌ها به میمون می‌رسد، چه فرد از صاحبان ژن خوب باشد و چه از صاحبان ژن ناخوب.
با نگاهی به این پاسخ تاریخی یک روحانی مسیحی که متاسفانه نام او در تاریخ ثبت نشده است، می‌توان امروز نیز به حامیان نظریه ژن خوب گفت که مسائل خانوادگی شما از جمله سابقه ارتباط با حاملان قبلی ژنتان، پنهان بماند بهتر است!

 

ژن خوب و نقش آن در گردآوری ثروت
بد نیست در پایان به نقش ژن خوب در گردآوری ثروت و موقعیت اجتماعی اشاره کنیم. اگر پدر پسر شجاع به‌طور معکوس از پسرش، شجاعت را به ارث برده است، پس به طریقه اولی، فرزندان حاملان ژن خوب، باید ثروت، موقعیت اجتماعی، شعور و عقل را از پدران خوش‌ژنشان به ارث ببرند.
این‌جاست که باید به این خوش‌ژنی که البته در اختیار فرزندان صاحبان ژن خوب بوده است، احسنت گفت. زیرا آن‌ها وارثان خوش‌نژادان و خوب‌ژن‌های تاریخ از ابتدا تاکنون هستند و اگر ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی به ایشان نرسد، پس به چه کسی باید برسد؟

 

این مطلب در شماره ۷۱۵ نشریه چلچراغ منتشر شده است

۲۷ آذر ۱۳۹۱

در خبرها آمده بود که زورگیری‌ای در تهران انجام شده است و فیلم آن به سرعت توسط رسانه‌های فضای مجازی پخش شده است. بعد از این زورگیری و با فشار افکار عمومی و رسانه‌ها، پلیس هم به سرعت وارد عمل شده است و توانسته این زورگیران را دستگیر کند. در ادامه، سردار رادان، جانشین فرمانده نیروی انتظامی، به جای تقدیر از رسانه‌ها در پوشش این اتفاق، گفته است که انتشار این فیلم در رسانه‎ها، مجرمین را فراری داده است و اگر این فیلم منتشر نمی شد، مجرمین زودتر دستگیر می شدند.

 

به جناب رادان، باید گفت که اتفاقا اگر رسانه‌ها این فیلم را پخش نمی کردند و در شبکه‌های اجتماعی، غوغا نمی‎شد، شاید این مجرمین به این سرعت دستگیر نمی‌شدند. در واقع فشار افکار عمومی باعث سرعت عمل پلیس و حضور نیروهای مستندساز برای ثبت لحظات دستگیری و پخش آن و پاسخ گویی به افکار عمومی شده است.

 

این بلایی است که دیر یا زود به سر دیگر نهادهایی که با مسائل روزمره شهر و جامعه سر و کار دارند، می آید. البته رسانه ها قابل کنترل هستند و با تعیین خطوط قرمز، می شود آنها را از چنین کاری بازداشت اما رسانه های اجتماعی، علی رغم فیلترینگ، تقریبا غیر قابل کنترل هستند و نمی توان مردم را از صحبت کردن درباره کوتاهی یا توانایی خوب پلیس و دیگر مجموعه ها، باز داشت. شاید بهتر باشد به جای نکوهش رسانه‌ها، از ایشان تقدیر شود که با پی گیری خوب خود، باعث سرعت عمل پلیس شدند. در واقع اگر ایشان چنین حرفی را نمی زد، می توانستیم بگوییم پلیس به دغدغه ها رسانه ها و مردم اهمیت داد و زورگیران را به سرعت دستگیر کرد اما با این سخن جانشین فرمانده نیروی انتظامی، عملا رسانه ها و شبکه های اجتماعی مردمی، مقابل پلیس قرار گرفتند.

 

بهتر آن است که در این گونه مواقع، اطلاعات واصله از سوی مردم و رسانه‌ها، با دیده مثبت نگریسته شود و بر مبنای آن، عمل شود. آن وقت است که می توانیم بگوییم، پلیس در جهت افزایش امنیت روانی مردم تلاش می کند و به دغدغه‌های آن‌]ها، رسیدگی می‌کند. تا آن روز، چقدر مانده است؟ باید گفت چیزی نمانده است و تنها سپردن عنان سخن به دست مسوولین کاربلد در نقش سخنگوی پلیس، چاره این کار است. به راستی اگر نیروی انتظامی در مرکز و استان ها، سخن گویی داشت، بهتر نبود؟ سخنگویی در مسائل مختلف، مرجع خبرنگاران و رسانه ها و حتی شبکه های اجتماعی باشد، لبخند بزند و حداقل به انگلیسی و فارسی، مسلط باشد. داشتن چنین سخنگویی، یک گام مثبت برای رعایت حقوق شهروندان و رعایت حقوق بشر است.

۲۰ آبان ۱۳۹۱

یکی از وبلاگ نویسانی که قبلا به ایشان لقب پیر دانشجویان پرخاشگر را داده‌ام، در وبلاگش، درباره رابطه با آمریکا، مطلبی نوشته است و در تیتر آن، این سوال را پرسیده است که قبح شکنان از رابطه با آمریکا، به دنبال چه هستند؟ فارغ از جوابی که این وبلاگ نویس نداده است، واکاوی خود این سوال من را نتایج جالبی رساند و دیدم بد نیست این نتایج را تا آنجایی که فضا و تحمل حامیان این پیر دانشجویان اجازه می دهد، با خوانندگان وبلاگم در میان بگذارم.

 

نخستین چیزی که ازین سوال به نظر می رسد، این است که بله، رابطه داشتن با کشوری به نام ایالات متحده آمریکا، برای بعضی تبدیل به تابو شده است. این در صورتی است که اصل در رابطه ایران با دیگر کشورها، به جز کشور نامشروع اسراییل است و در واقع رابطه نداشتن، غیر طبیعی است. اما از آنجا که اصل بر رابطه داشتن با هر کشوری است، ـ اصلی که رهبر انقلاب نیز بر کلیت آن صحه گذاشته اند ـ در هر برهه‌ای از زمان، سیاستمداران مختلف کشور، درباره شرایط برقراری رابطه مجدد با آمریکا، اظهار نظر کرده اند. حتی رهبر انقلاب نیز، اصل امکان برقراری رابطه را تایید کرده اند و شرایطی برای آن گذاشته اند که در صورت تحقق، این رابطه برقرار خواهد شد.

 

در این بین، گروهی که عمدتا جوان هستند و در رده های پایین یا متوسط جریانات حزبی بدون نام ایران قرار دارند، رابطه با آمریکا را در حد یک گناه غیر قابل بخشش بالا برده اند و تبدیل به تابو کرده اند. ترس من از این است که اگر فردا روزی رهبر انقلاب، به هر دلیلی، رابطه با آمریکا را مجاز دانسته و دستور برقراری آن را دادند، این گروه چنین تابو شکنی عظیمی را بر ایشان نیز برنتابند و به کاسه های از آش داغ تری تبدیل شوند. خاصه اینکه در فاجعه حمله به سفارت انگلستان ـ که در پستی آن روزها، آن را اقدام مستقیم علیه امنیت ملی دانستم ـ نیز برخی از ایشان حضور داشتند و کاری را انجام دادند که هم در آن موقع و هم بعد از آن، مورد شماتت رهبری قرار گرفت. 

 

نکته جالب بعدی، نگاهی به عمق اعتقادات این گروه است، گروهی که رابطه با آمریکا را تابو می داند، به سفارت انگستان حمله می کند، امام موسی صدر را بر خلاف مصالح فعلی نظام، علیه امام خمینی و انقلاب ایران جلوه می دهد، در واقع در حال مواجه شدن با فروپاشی ستون های عقیدتی خود است. این فروپاشی باعث می شود تا این گروه پرخاشگر جلوه کند و به همه چیز و همه کس حمله کند. نمونه عینی این مساله، در وبلاگ ها و وب سایت های این گروه مشخص است. وبلاگ ها و وب سایت هایی که از حمله به رهبری نیز فروگذار نیستند و اگر از سوی قوه قضائیه بازخواست شوند، زبان انتقاد به نبودن آزادی بیان در ایران را می گشایند. نمونه رفتاری مشابه آنچه که در نامه نگاری های اخیر نیز خطاب به قوه قضائیه مشاهده شد.

 

در ذهن این افراد، یک سری اصولی شکل گرفته است، مهم ترین این اصول این است که ایشان آزادند به هر کسی که خواستند، هر چیزی را بگویند و کسی نباید به آنها چیزی بگوید، حتی رهبری. از دید آنها، مسائل مهم مملکت نیز باید آنها هماهنگ شود، حوزه علمیه محلی از اعراب ندارد و رهبری هم اگر بر خلاف نظر آنها کاری کند، اشتباه کرده است. 

 

حالا شرایطی دارد اتفاق می افتد که یکی از اصول اساسی آنها، یعنی عدم رابطه با آمریکا، به دلیل مصالح نظام، ممکن است خدشه دار شود و چنین فروپاشی ای، قابل تحمل نیست. باید از این افراد پرسید که اگر در زمان امام خمینی(ره) بودند و قبول قطع نامه را می شنیدند، چه می کردند؟ حتما سوار تانک می شدند و خود را به دل دشمن می کوبیدند؟ یا اگر در کنار پیامبر اسلام بودند و صلح حدیبیه را می دیدند، حتما به پیامبر (ص) سبت مصلحت اندیشی می دادند؟ یا امام حسن(ع) را به سازش با دشمن محکوم می کردند؟

 

از زاویه دیگری اما، نکته دیگری هم آشکار می شود. این پیر دانشجویان پرخاشگر، در واقع در زمره ولایت مداران نیستند و از اصول اولیه ولایت مداری، یعنی اطاعت از امر ولی فقیه غافل هستند. بالتبع، وقتی دستور ولی فقیه را عملی نکنند، دیگر به رهنمودهای وی نیز توجهی نمی کنند. یکی از رهنمودهای رهبری، آلت دست اشخاص و جریان های سیاسی نشدن است، رهنمودی است که دیری است این گروه خشن، آن را حتی زیر پا لگدمال کرده اند و در چنبره بازار سیاست، اسیر شده اند.

 

 

این مساله آشکار است که رابطه با آمریکا، اگر به مصلحت کشور باشد، با ساز و کاری که لازم است، از سوی عالی ترین مقام تصمیم گیر سیاسی ایران، و با اجازه ایشان، برقرار خواهد شد و اگر به مصلحت نباشد، مانند ۳۰ و چند سال اخیر، برقرار نخواهد شد. آنچه که باقی می ماند، ستون های فروپاشیده و انگشت های گزیده شده حسرت از سوی این گروه خشن است.

۱۶ مهر ۱۳۹۱

از آخرین دفعه‌ای که درباره کانادا نوشته‌ام، زمان زیادی نمی‌گذرد. چند ماه قبل که دولت کانادا به دلیل کاهش بودجه و مشکلات اقتصادی، بخش خدمات کنسولی خود در ایران را تعطیل کرد، نوشتم که از کانادا و شیاطین دیگر، انتظار بیشتری نمی‌رود. دولتی که نیروی پلیسش، یک مهاجر نا آشنا به زبان انگلیسی را با شوکر برقی آن قدر شکنجه می‌دهد که قلبش از کار می‌ایستد، هیچ وقت دلش به حال مردم ایران نمی‌سوزد که باید برای گرفتن ویزا و سر زدن به عزیزانشان در کانادا، به کشور دیگری سفر کنند.

 

در انتهای آن پست نوشته بودم که بهتر نیست این سفارت بلااستفاده تعطیل شود؟ زیرا احتمالا تنها کسی که آسیب می بیند، مالک ساختمان استیجاری سفارت است که البته او هم اجاره اش را باز هم دریافت می کند زیرا کانادایی ها می دانند که دوباره مجبور هستند مثل دفعه قبل، بعد از سالیان سال عدم حضور در ایران، به ایران برگردند و لذا هر سال اجاره را خواهند داد. در واقع در نبود کادر کنسولی و کادر سیاسی، این سفارت جز خرج روی دست مردم کانادا گذاشتن، استفاده دیگری نداشت.

 

اما ببینیم با این حرکت گستاخانه دولت کانادا، ما چه چیزی را از دست دادیم و آنها چه ضرری کردند. کانادا، در مرحله اول، رابطه با یکی از تولید کننده های بزرگ نفت خام در دنیا، بدون دلیل مشخصی که از آن برای چانه زنی استفاده کند، قطع کرد. کشوری که در گذشته نه چندان دور خریدار گندم این کشور بود و در عین حال بازار مناسبی در این شرایط بد اقتصادی به شمار می رفت.

 

از سوی دیگر، اگر کانادا قبلا امتیازاتی را در مقابل ایران، در دست داشت، حالا با این کار، دیگر فرصت استفاده از آنها را از دست داده است. قتل زهرا کاظمی در زندان های ایران، بهانه خوبی برای چانه زنی با دولت ایران بود ولی وقتی کسی میز را کلا به هم می زند، دیگر داشتن این برگ، کاری از پیش نمی برد.

 

از سوی دیگر، ما ایرانی ها نیز به خاطر مشکل شدن رفت و آمد با شمار زیاد ایرانیانی که در کانادا زندگی می‌کنند، دچار دردسر می شویم. اما این دردسری است که دولت کانادا برای ما پیش آورده است نه کس دیگری.

 

دولتی که در کنار امریکا، یکی از معدود کشورهایی است که حتی در یونسکو، علیه عضویت فلسطین رای داده است، به هیچ وجه نمی تواند با بهانه مبارزه با تروریسم، دست به قطع یک جانبه روابط با ایران بزند چون خود از تروریسم دولتی اسرائیل حمایت می‌کند.

 

 

من یک نظر دیگر هم دارم. به نظر من، پس از برگزاری پرهیاهو و خبرساز اجلاس نم در ایران، در یک سالن کنفرانس، تعدادی کارشناس اسراییلی و آمریکایی و انگلیسی و … جمع شده اند تا هیاهو و خبر دیگری را بیافرینند. دیگر خبر حمله اسراییل به ایران، کهنه شده است و از سوی دیگر مطرح کردن آن، به افکار عمومی جهان، فشاری را وارد می کند که پذیرفتنی است.

 

هر کس نظری می دهد:

 

ــ یک حادثه برای این جنازه متحرکی که آمریکایی ها به خلیج (فارس) فرستاده‌اند، چطور است؟

 

کسی موافق نیست. بعد از کشته‌های اخیر در افغانستان و عراق، آمریکایی ها آماده کشته جدیدی نیستند.

 

ــ یک کشتی یا هواپیمای اسلحه ایران به مقصد سوریه یا فلسطین را کشف کنیم؟

 

این ایده هم تکراری شده است. در مقابل سلاح هایی که اعراب از طریق ترکیه و اردن برای تروریست های سوری می فرستند، صد کشتی دروغی هم کشف شوند، اثر خاصی نخواهند گذاشت.

 

ــ یک محل نظامی هسته ای دیگر ایران را پیدا کنیم و رسانه ای کنیم؟

 

این ایده هم خریداری ندارد. مغزها اصطلاحا قفل کرده است. کسی پیشنهادی ندارد. یک نفر برای تنوع، صدای تلویزیون را بلند می کند. یکی از شبکه های خبری، درباره درگیری های همیشگی داخل دولت کانادا، برنامه پخش می کند. میهمان شبکه، درباره میزان دنباله روی کانادا از آمریکا، اظهار نظر می کند. مساله تازه ای نیست. ناگهان جرقه ای در ذهن یکی از کارشناسان انگلیسی می خورد:

 

ــ یک حمله دیگر به یکی از سفارتخانه ها در تهران ترتیب بدهیم. کافی است یکی از دولت ها علیه ایران موضع بگیرد و بعد در سفارتخانه را کمی باز کنیم، کمی هم هماهنگی در بیرون سفارت و کار تمام است!

 

اما کسی حاضر نیست سفارتش را فدا کند. آلمانی ها و فرانسوی ها، نگران تاثیر این مساله بر اقتصادشان هستند. ایتالیا که اصلا داخل بازی نیست. بقیه هم از ایده خوششان نمی آید. یکی در جمع به حرف می آید:

 

ـ سفارت کانادا بد نیست. هم تعطیل است و هم پرسنلی ندارد. نخست وزیر کانادا هم خوشحال می دهد اگر کاری باشد که انجام بدهد.

 

 

بدین شکل است که روغن ریخته سفارت کانادا در تهران را نذر آمریکا و اسرائیل کردند. اما زمان نشان خواهد داد که چه کسی در این زمینه ضرر خواهد کرد.