۲۸ آذر ۱۳۹۱

یکی بود، یکی نبود، دختر کوچکی بود که دوست نداشت بزرگ شود. نه اینکه دوست نداشت بزرگ شود، خیلی هم دوست داشت بزرگ شود تا بتواند دانشگاه برود، بعد از قطع کردن گوشی تلفن به استاد راهنمایش بد و بیراه بگوید و این طور کارها که پدر و مادرش انجام می دادند. اما یک مانع بزرگ وجود داشت که به خاطر آن دوست نداشت بزرگ بشود. دخترک دلش می خواست هر چقدر هم که بزرگ شد، باز هم بغل پدر و مادرش برود. ولی بابا به اون گفته بود که دیگر دارد خیلی بزرگ می شود و خرس گنده ای شده است و به زودی قابلیت بغل کردنش را نخواهند داشت.

 

برای همین بود که وقتی بابا از دخترک پرسید که دوست دارد بزرگ بشود، جواب داد که نه، دوست ندارم بزرگ بشوم. هر چقدر که پدر از مزایای بزرگ شدن صحبت کرد، باز هم دخترک راضی نشد تا اینکه بابا به او قول داد که وقتی بزرگ شد، باز هم بغلش کند. دختر کوچک لج باز، بعد از اینکه قول محکمی از پدرش گرفت، راضی شد که بزرگ بشود و حتی گفت که دوست دارد بزرگ بشود. 

 

قصه اینجا به اتمام می رسد اما یک بخش فرا قصه هم وجود دارد، آن هم این که قند در دل پدر دختر کوچک آب شد وقتی شنید دخترش  دوست دارد وقتی بزرگ هم شد، بغل پدر و مادرش بیاید.



نظرات

دیدگاه از علی وو
در آذر ۲۸, ۱۳۹۱ ۶:۳۳ ب.ظ

🙂 عالی

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید