۱۳ آذر ۱۳۹۱

شب از نیمه گذشته است. به آرامی، برای اینکه تو را از خواب بیدار نکنم، وارد خانه می شوم. تنها نور موجود، اچراغ کوچکی در آشپزخانه است. پاورچین، پاورچین، لباس هایم را عوض می‌کنم و آماده خواب می شوم. قبل از خواب سری به اتاق تو می‌کشم تا صورت فرشته خوابیده را یک بار دیگر ببینم. تو با چشم‌های باز، دراز کشیده‌ای و منتظر منی. مادرت را خواب کرده ای و برای یک ماجراجویی شبانه بدون صدا آماده هستی. شاید یک عملیات پنهان موفق  یا یک عملیات آشپزخانه! کسی چه می‌داند؟



دیدگاه خود را بنویسید