۲ شهریور ۱۳۹۱

گاهی اوقات برای دیدن آنچه که در اخبار دیده می‌شود، باید به سوژه خبر نزدیکتر شد و به جای نگاه کردن از پشت لنز دوربین‌ها و شنیدن صداها از لابلای نوشته‌های خبرنگارها، از نزدیک یک حادثه را لمس کرد. این هدفی است که من و ۹ نفر دیگر از وبلاگ‌نویسان و کاربران فضای مجازی را به اینجا، به میانه ویرانه‌های زلزله استان آذربایجان شرقی کشانده است.

 نیمه شب است و یک روز طولانی، فراتر از ۱۸ ساعت، تازه به پایان رسیده است. روزی که به طور رسمی، ساعت ۱۲ ظهر، شروع شد؛ زمانی که با ساما، از قم به راه افتادیم. هشت صندلی خالی و دو صندلی پر. قرار بود این صندلی‌ها در میانه راه یک به یک صاحبان خود را بشناسند. اولین توقف در حاشیه میدان آزادی تهران بود، جایی که ۵ صندلی صاحبان خود را پیدا کردند، حامد و همسرش، محمد، علی و حاج علی! هر کدام کوله ای به دوش و ساکی در دست.

میان توقفگاه دوم و سوم، یعنی زبنجان که محسن را سوار کردیم، نزدیک به ۳۰۰ کیلومتر فاصله بود. محسن از شدت عجله‌ای که داشت، گوشی موبایلش را هم جا گذاشت و با سوار کردنش، به سمت تبریز شتافتیم. جایی که آرامش مطلوب (نام کاربری در یکی از شبکه‌های اجتماعی) و محمد حسین منتظر ما بودند. قرار بود یازده نفر باشیم اما علیرضا، نتوانست خودش را به ما برساند و قرار است که فردا صبح به ما ملحق شود.

از زنجان به بعد، جلیقه نازک سازمان جوانان هلال احمر روی پیراهنم ‌می‌پوشم تا اگر کسی خواست به ما گیر بدهد، جوابی داشته باشم، اما تا خود ورزقان، تا زمانی که از کسی سوال نکردیم، سوالی از ما پرسیده نشد. بهترین جواب‌ها را هم بچه‌های نیروی انتظامی دادند، برخی با لهجه شیرین ترکی و برخی بدون لهجه!

 

مقصد اولیه ما، کمپ هلال احمر قم در ورزقان است، جایی که به لطف هماهنگی با مدیر کل هلال احمر قم، جای خوابی را برایمان تدارک دیده‌اند. در راه از روستاهای زیادی می‌گذریم. چادرهای یک دست سفید با آرم هلال احمر، اینجا و آنجا به چشم می‌خورد که در مقابل هر کدام لامپ روشنایی‌ای آویزان بود. تاریکی هوا مانع از دیدن کامل حجم تخریب منازل و ساختمان‌ها می‌شد اما از کثرت چادرهای یفید می‌شد فهمید که در حال گذر از خرابی‌ها و خرابه‌ها هستیم.

 

بلاخره نزدیک به ساعت ۳ صبح به محل استقرار نیروهای هلال احمر قم می‌رسیم، جایی که نگهبان شب، منتظر ماست. چادرها در ردیف‌های منظم ایستانده شده‌اند تا ده وبلاگ نویس خسته، ساعتی را در آنها استراحت کنند.

 

و این چنین مرحله اول سفر با عبور شبانه از میان خرابه‌ها به پایان می‌رسد.

 

مرتبط: یک تجربه بشر دوستانه در راه است



نظرات

دیدگاه از علی
در شهریور ۲, ۱۳۹۱ ۸:۱۹ ب.ظ

یک زلزله هم در یک قدمی تان اتفاق افتاده. کاری کرده اید؟؟انجمنی. جمعیتی. جامعه وبلاگ نویسانی…ا

[پاسخ]

سیدعلی پاسخ در تاريخ شهریور ۴ام, ۱۳۹۱ ۶:۰۸ ب.ظ:

چه زلزله‌ای؟

[پاسخ]


دیدگاه از ماست بند
در شهریور ۱۰, ۱۳۹۱ ۹:۰۱ ب.ظ

خب لینک وبلاگ این رفقاتو هم میدادی.

[پاسخ]


دیدگاه از احسان
در شهریور ۱۲, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۲ ق.ظ

جریان چیست که در روزهای اجلاسی بدین مهمی!! نطقت از روش افتاده؟
به گوشت خورده سرور و ولی امرت چه تعریف و تمجیدهایی از کیم ایل سونگ فقید!! کرده؟
برایم جالب است کسی که مثل تو با مذبوحانه ترین شیوه ها سعی می کند از حکومت مطلقه فقیه چهره ای به روز و متمدن نمایش دهد در مواجهه با تعریف و تمجید سرورش از دیکتاتوری که رادیوی دو موج و سیب زمینی سرخ کرده!! را هم در کشورش ممنوع کرده بود؛ چه احساسی پیدا می کند؟

[پاسخ]

سیدعلی پاسخ در تاريخ شهریور ۱۲ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۴ ق.ظ:

وقت جواب دادن به این چرت و پرت هایی که نوشتی رو ندارم چون وقت دفاع پایان نامه ام گذشته و خیلی کار دازم.

[پاسخ]


دیدگاه خود را بنویسید