۴ شهریور ۱۳۹۶
در این زمانه سرنخ همه چیز به شبکه‌های اجتماعی ختم می‌شود. اخبار از آن‌جا بیرون می‌آید و اتفاقات و حوادث، اگر در این شبکه‌ها نمودی نداشته باشند، انگار که اصلا اتفاق نیفتاده‌اند. انگار نه انگار جریان زندگی‌ای هم در بیرون جاری است. به واقع سرهاست که در گوشی‌ها فرو رفته و چشم‌هاست که از بس به صفحات درخشان موبایل و تبلت زل زده، بیرون زده.

چند روزی است که در شبکه‌های اجتماعی، کلیپی در دفاع از ژن خوب و مزایا و منافع آن دست به دست می‌شود. تا بحث ژن داغ است، بد نیست نگاهی به سیر تاریخی ژن و مباحث مربوط به آن داشته باشیم و به چند سوال مهم جواب دهیم. و آن این‌که بحث ژن از کجا آغاز شده است و نخستین دارندگان ژن خوب‌ چه کسانی بودند و سیر تطور این بحث در تاریخ معاصر چگونه بوده است.

نخستین بار مباحث مرتبط با ژنتیک و دی‌ان‌اِی در قرن نوزدهم میلادی مطرح شد، اما بحث برتری نژادی و این‌که یک نژاد بر دیگران برتری دارد، خیلی قبل از این‌که واژه ژنتیک اختراع شود و مردم بفهمند که اصلا چه می‌شود یک فرد به یک نژاد تعلق پیدا می‌کند و دیگری به نژاد دیگری، مطرح بوده است.
اگر ماشین زمان داشته باشیم و در زمان به عقب برویم، می‌بینیم که بحث برتری نژادی در کنار دسترسی به منابع و به دست آوردن زمین، در به راه افتادن جنگ‌ها موثر بوده است و هر جا قوم یا نژادی قدرت داشته است، دیگر اقوام را پست و حقیر و ناچیز نامیده و آن‌ها را تنها شایسته خدمت به قوم برتر دانسته است.

 

هیتلر و نگاه ویژه به ژن‌ها
اگرچه آدولف هیتلر از نظریه‌پردازان یا دانشمندان ژن‌شناس نیست، اما نگاه ویژه او به آدم‌ها، نقش ویژه‌ای در تاریخ داشته است و پیامدهای آن هم‌چنان ادامه دارد. او آلمان‌ها را از نژاد برتر آریایی می‌دانست و به وجود جزئیاتی درباره رنگ مو، چشم، چهره و ساختار صورت آن‌ها قائل بود.
نگاه ویژه جناب صدراعظم اگرچه برای آلمانی‌ها و هم‌نژادانشان خوب بود، اما برای نژاد اسلاو و یهودی‌ها و باقی مردم، نتایج خوبی نداشت. اگرچه در عاقبت کاری که نازی‌ها با یهودیان انجام دادند، بحث وجود دارد، اما این نکته مورد قبول همه است که آن‌ها، یهودیان و سایر افراد نژادهای پست را از زحمت کار کردن و خانه‌داری و… معاف کردند و به جای آن، در اردوگاه‌هایی اسکان دادند که قرار بود به‌طور مرتب به آن‌ها بدون انجام هیچ کاری، غذا داده شود و به‌طور مرتب از معاینه پزشکی برخوردار باشند.
البته در همه سیستم‌های دولتی، اول هر کاری به‌خوبی پیش می‌رود و به همین دلیل اسکان در اردوگاه‌ها با قدرت پیش رفت، اما غذا دادن و رسیدگی پزشکی و برخی مسائل جزئی دیگر به سبب درگیری آلمان نازی در جنگ فراموش شد. بدین ترتیب، به‌طور ناخواسته، برخی از صاحبان ژن‌های پست‌تر توسط نازی‌ها از رنج زندگی کردن راحت شدند.

 

پدر پسر شجاع و کارکرد معکوس ژن‌ها
وراثت و ژن خوب همیشه از پدر به پسر یا دختر منتقل می‌شود، حداقل این چیزی است که ما شنیده‌ایم. البته در واقعیت، پدر و مادر هر دو در انتقال ژن‌ها نقش دارند، اما در گذشته جامعه مردسالار، همواره نقش مادر را حذف می‌کرد و خانواده‌های تک‌والدی را به‌عنوان الگو نشان می‌داد.
یکی از این تلاش‌های مردسالارانه، ارائه الگوی تک‌والدی در کارتون‌های کودکان بود و هدف از آن، عادی‌سازی چنین خانواده‌هایی بود. در یکی از این کارتون‌های دنباله‌دار که برای کودکان متولدشده در دهه ۶۰ بیشتر از بقیه آشناست، شاهد حضور شخصیتی به نام پسر شجاع بودیم که حقیقتا در شجاعت، ید طولایی داشت و ماجراهای بغرنج بسیاری را با کمک خانم کوچولو و خرس قهوه‌ای حل می‌کرد.
در این کارتون دنباله‌دار، پسر شجاع و خانم کوچولو، هر یک تنها با یکی از والدین خود زندگی می‌کردند، اما به غیر از این نکته منفی، شاهد حذف نام «پدر پسر شجاع» بودیم. این بار ژن‌های خوب پسر شجاع سبب شده بودند تا نام پدر او از صحنه پاک شود و درواقع فرزند خلف، پدر را نیز تحت پوشش خود آورده بود.

ژن خوب سفید در برابر ژن ناخوب سیاه
از ایران به آفریقای جنوبی می‌رویم، جایی که معجزه ژن خوب آن‌چنان عمل کرده بود که به جای وجود یک فرد با ژن برتر، ژن‌های خوب سفید وجود داشتند. سفیدها چنین می‌پنداشتند که خوبی از ژنشان است و می‌کوشیدند این برتری ژن را در نگاهشان نیز داشته باشند.
در مقابل، سیاهان اما متاسفانه این برتری ژن سفید را قبول نداشتند و سعی می‌کردند به نحوی از انحا آن را زیر سوال ببرند. صاحبان ژن خوب سفید مجبور بودند برخلاف میل قلبی‌شان، دست به خشونت بزنند تا سیاهان را سر جایشان بنشانند و نشان بدهند که ژن چه کسی خوب‌تر است.
متاسفانه حرف در گوش سیاهان نرفت و درنهایت ژن‌های خوب سفید مجبور به پذیرش برابری با ژن‌های سیاه شدند و اکنون برتری ژنی یا همان آپارتاید از آفریقای جنوبی رخت بربسته است.

 

وقتی صاحبان ژن خوب، حق توحش می‌گیرند
جوامع، به‌ویژه جوامع جهان سومی، همواره به جوامع جهان اول و کشورهای توسعه‌یافته بدهکار هستند. این بدهکاری از آن‌جا ناشی می‌شود که کشورهای جهان اول، باید رنج توسعه‌نیافتگی جهان سومی‌ها را تحمل کنند و برای توسعه دادن آن‌ها، تلاش مضاعفی انجام دهند.
تصور کنید یک کارشناس توسعه جهان اول باید از شهر و دیار خود جدا شود و به میان مردم توسعه‌نیافته جهان سوم بیاید، با آن‌ها سروکله بزند و در معرض انواع و اقسام مظاهر توسعه‌نیافتگی آن‌ها باشد. تنها چیزی که می‌تواند اندکی مایه تسلای ژن‌های خوب جهان اولی مذکور باشد، پرداخت مبلغی به‌عنوان ما‌به‌التفاوت زندگی در میان ژن‌های ناخوب است، مانند فوق‌العاده بدی آب‌وهوا یا حق دوری از مرکز.
در ایام سلطنت پهلوی دوم، آمریکایی‌هایی که به ایران لطف کرده و برای آباد کردن و کمک به توسعه ایران، رنج سفر هزاران کیلومتری را به جان خریده بودند، از همین مبلغ ناچیز که در فیش حقوقی آن‌ها با عنوان حق توحش یا فوق‌العاده زندگی بین وحشی‌ها یاد می‌شد، بهره‌مند شده بودند. بالاخره یک فرقی بین آدم‌های دارای ژن خوب و صاحبان ژن‌های ناخوب باید وجود داشته باشد.

 

ژنتیک و سایر مسائل خانوادگی
یکی از نکاتی که افتخارکنندگان به ژن خوب از آن غافل هستند، سیر تکامل است. در این نظریه که نخستین بار به وسیله مندل مطرح شد، انسان از میمون تکامل یافته است و همین‌طور میمون از جان‌دار قبل از خود. بر اساس نظر مندل، پیشینه همه انسان‌ها به میمون می‌رسد، چه فرد از صاحبان ژن خوب باشد و چه از صاحبان ژن ناخوب.
با نگاهی به این پاسخ تاریخی یک روحانی مسیحی که متاسفانه نام او در تاریخ ثبت نشده است، می‌توان امروز نیز به حامیان نظریه ژن خوب گفت که مسائل خانوادگی شما از جمله سابقه ارتباط با حاملان قبلی ژنتان، پنهان بماند بهتر است!

 

ژن خوب و نقش آن در گردآوری ثروت
بد نیست در پایان به نقش ژن خوب در گردآوری ثروت و موقعیت اجتماعی اشاره کنیم. اگر پدر پسر شجاع به‌طور معکوس از پسرش، شجاعت را به ارث برده است، پس به طریقه اولی، فرزندان حاملان ژن خوب، باید ثروت، موقعیت اجتماعی، شعور و عقل را از پدران خوش‌ژنشان به ارث ببرند.
این‌جاست که باید به این خوش‌ژنی که البته در اختیار فرزندان صاحبان ژن خوب بوده است، احسنت گفت. زیرا آن‌ها وارثان خوش‌نژادان و خوب‌ژن‌های تاریخ از ابتدا تاکنون هستند و اگر ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی به ایشان نرسد، پس به چه کسی باید برسد؟

 

این مطلب در شماره ۷۱۵ نشریه چلچراغ منتشر شده است

۲۶ مرداد ۱۳۹۵

http://dophotoshop.com/carpal-tunnel-exercises.php، CC BY-SA 3.0، https://commons.wikimedia.org/w/index.php?curid=14614865
مرگ خوب است ولی برای همسایه! بیماری چیزی است که وجود دارد، ولی برای ما اتفاق نمی‌افتد. اینها فکرهایی است که همه ما وقتی از ایجاد یک مشکل برای دیگران خبردار می‌شویم، با توسل به آنها، خیال خودمان را راحت می‌کنیم تا اینکه… آن مشکل برای خودمان اتفاق بیفتد.

 

چند وقتی بود که مچ دست چپم درد می کرد. فقط درد هم نبود، بلکه به قول مادر گرامی، دستم می رفت یعنی انگار جان از دستم خارج می شد. بخصوص یک بار بعد از چند ساعت بازی Call Of Duty (سلام به همه بازی خواران عزیز!) دیگر این دست چپ که مسئول حرکات در بازی و فرار از دست دشمن غدار و نفوذ در دل تاسیسات حساس! بود، یاری نمی کرد.

 

مدتی به این مسئله بی توجهی کردم تا اینکه خبر ابتلاء یکی از دوستان به بیماری ام. اس به گوشم رسید و این خیال به جانم افتاد که تو ام.اس داری! هر چه دوستان می گفتند که این بیماری خاص زیبارویان یا پولدارها است و تو شامل هیچ کدام از این صفات نیستی، به خرجم نمی رفت و می گفتم احتمالا من نیز دچار اختلالات حرکتی ناشی از این بیماری شده ام. مدتی نیز فکر می کردم که این درد قلب است که به دست چپ زده است و عنقریب است که سکته را بزنم و به دیار باقی بروم. (مصداق حدیث موتوا قبل از تموتوا شده بودم دیگر) تا اینکه به مدد یکی از فامیل که متخصص قلب است، متوجه سالم بودن قلب و اطرافش شدم.

 

مثل برخی بیماری های خاص که شخص جرات تست دادن ندارد (حدس نزنید، مشخصه که ایدز منظور است!) حتی اگر امکان ابتلاء به آنها صفر باشد، اینجا هم از ترس مثبت بودن نتیجه تست ام. اس جرات مراجعه به متخصص را نداشتم تا اینکه همان فامیل نزدیک که متخصص قلب است برای کاری تماس گرفت و وقتی از ادامه داشتن مشکل دست چپم مطلع شد، من را به محضر متخصص مغز و اعصاب فراخواند. دیگر نمی شد نرفت، لاجرم تردید را به کناری گذاشتم و البته شب قبل نیز به دیدار به پدر و مادر رفتم تا پسرشان را قبل از تشخیص بیماری یک بار دیگر سالم ببینند! (وداعی انجام نشد فقط فالوده خریدم و خوردیم)

 

امروز صبح هم با همراهی متخصص قلب به محضر متخصص مغز و اعصاب رفتیم. خانم دکتر متخصص مغز و اعصاب به سرعت و با عنایت به توصیه‌ حضوری که از سوی خانم دکتر همراه ما صورت گرفت، دست به معاینه زد و تشخیص داد که به سندرم کارپال تونل دچار شده ام. همان بیماری ای که می گفتم برای همه پیش می آید ولی برای من که ده انگشتی تایپ می کنم، پیش نخواهد آمد!

 

برای آشنایی بیشتر با این سندرم، به این لینک از ویکی پدیا فارسی که نسبتا درست به نظر می رسد، مراجعه کنید.

 

اکنون می دانم که نه ام. اس دارم و نه مشکل قلبی ولی خب حالا دو عدد مچ بند آتل دار را باید شبها ببندم و دیگر هم نباید با مچ هایم، کار سنگینی انجام دهم.

 

شاید بهتر باشد از این به بعد علاج واقعه را قبل از وقوع انجام دهیم و برای دچار نشدن به بیماری های دیگر، دستورات پزشکی را جدی بگیریم.

 

۷ مرداد ۱۳۹۵
North Korea supports Trump

North Korea supports Trump



بحث انتخابات آمریکا و تاثیر آن روی کشورهای دیگر، از گذشته تا امروز مطرح است و کشورهای دیگر به طور آشکار و پنهان برای پیروزی نامزد مورد علاقه خود تلاش کرده اند.

 

برخی مانند اسرائیل و ایران پیش از انقلاب، به طور آشکار از نامزد مورد علاقه خود حمایت کرده اند و برخی دیگر به طور غیر مستقیم برای پیروزی نامزد مورد علاقه خود تلاش کرده اند که نمونه این یکی هم ادعای برخی رسانه ها در تعلل ایران برای آزادی گروگان های آمریکایی است که یکی از عوامل شکست کارتر در انتخابات بود.

 

 

کاندیدای منچوری، پیش بینی هالیوود برای انتخابات آمریکا

در این میان فرضیه ای هالیوودی هم وجود دارد که می گوید دشمنان آمریکا همیشه در تلاشند تا یک رئیس جمهوری دست نشانده بر سر کار بیاورند و از این طریق ایالات متحده را کنترل کنند. این فرضیه که در دوران جنگ سرد بیشتر مطرح شد و برآمده از ترس نفوذ کمونیسیم در ساختارهای آمریکا بود، سبب ساخت فیلم کاندیدای منچوری به انگلیسی Manchurian Candidate در سال ۱۹۶۲ شد که سناریویی ترسناک و البته تخیلی را مطرح می کرد.

 

یک فیلم آمریکایی مهیج جنگ سرد به کارگردانی جان فرانکن هایمر است که ستارگانی مانند فرانک سیناترا، لارنس هاروی و جنت لی و بازیگرانی مانند آنجلا لنسبوری، هاردینگ سیلوا، جیمز گرگوری در آن بازی می‌کردند. داستان فیلم بر پایۀ کتاب ریچارد کاندون است که توسط جورج اکسل رود فیلمنامه آن نوشته شده‌است.

 

روایت فیلم شستشوی مغزی فرزند یک خانوادۀ سیاسی برجسته جناح راست به‌عنوان یک قاتل بی‌خبر در توطئۀ کمونیستی بین‌المللی است. داستان فیلم مربوط به سال ۱۹۵۹ است که تعدادی سرباز از جنگ کره بازگشته‌اند و به یکی از آنها مدال احترام داده می‌شود، زیرا در میدان جنگ جان اعضای گشتش را نجات داده‌است، آنها را به منچوری می‌برند و یک نفر چینی آنها را شستشوی مغزی می‌دهد و یکی از کسانی را که مدال احترام گرفته‌بود به‌عنوان آدم‌کش حرفه‌ای تربیت می‌کنند و… نقل از ویکی پدیا فارسی

 

این فیلم یک نسخه ۲۰۰۴ نیز دارد که به روزتر شده است و در آن شرکتی به نام منچورین گلوبال با کاشتن نانو ربات‌هایی در مغز معاون رئیس جمهور آمریکا و تحت فرایندی طولانی، قصد جایگزینی وی با رئیس جمهور منتخب را دارد که البته این بار نیز به سبب دستی غیبی، موفق نمی شوند.

 

ایده در اختیار گرفتن کنترل رئیس جمهور آمریکا توسط یک کشور دیگر حتی در بازی های رایانه ای نیز طرفدار دارد و در یکی از نسخه های بازی Command & Conquer: Red Alert 3 به جایگزینی رئیس جمهور امریکا با یک روبات کنترل از راه دور توسط ژاپنی‌ها اشاره شده است.

 

آیا ترامپ همان کاندیدای منچوری است؟

نگاهی به سخنان و وعده‌های ترامپ نشان می‌دهد که وی حداقل در مرحله وعده‌ دادن، قصد بر هم زدن بسیاری از مناسبات آمریکای فعلی و تغییر نقش آفرینی آن در جهان را دارد. البته ساده انگاری است که گمان کنیم آمریکا دست از خوی ابرقدرتی خود می‌کشد و ابزارهای اعمال قدرت خود مانند ناتو، پیمان‌های تجارت آزاد و مداخله نظامی را ترک می‌کند.

 

استقبال روسیه، کره شمالی و … برخی دیگر از رقبای آمریکا از گفته‌های ترامپ، یادآور همان ایده قدیمی است که نکند رئیس جمهور بعدی آمریکا، ابزار دست آنها باشد؟ دیگر نیازی هم به کاشتن نانو ربات یا شست و شوی مغزی کسی نیست بلکه منافع تجاری یک بازرگان، ممکن است سبب شود تا فرمانده ارتش ایالات متحده و ساکن حداقل ۴ سال بعدی کاخ سفید، بیشتر تامین کننده منافع روسیه، کره شمالی و چین باشد تا تامین کننده منافع آمریکا.

 

البته چنین چیزی همچنان یک رویاست زیرا ساختار قدرت در ایالات متحده به شکلی است که جلوی عملکرد یک رئیس جمهور این چنینی را می‌گیرند. اما همیشه این سوال مطرح است که آیا این کاندیدا، کاندیدای منچوری است؟

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

ارسال پیامکی به بازنشستگان نیروهای مسلح مبنی بر عدم واریز حقوق اردیبهشت آنها در موعد مقرر، فارغ از صحت یا سقم آن ـ که ظن من بیشتر عدم صحت است ـ امکان نفوذ در شبکه های ارتباطی و لزوم ایجاد یک راهکار اساسی برای مقابله با آن را به ذهن متبادر می کند.

نفوذ در شبکه های پیامکی یا تلفنی، امر جدیدی نیست و در جنگ ۳۳ روزه یا در حملات رژیم صهیونیستی به غزه، به کرات شاهد ارائه پیام های ارسالی از سوی اسرائیل در شبکه مخابرات لبنان یا غزه بودیم. البته از این سو نیز نفوذهای مشابهی صورت گرفته است.

در جریان بیداری اسلامی در مصر نیز، کشورهای مختلفی اقدام به ارسال پیامک و دعوت مردم به تجمع کردند که باز کردن این نکته البته در حد بنده نیست.

در ایران هم احتمال رخ دادن چنین نفوذهایی زیاد است اما این اشکال در ایران پیچیده تر هستند زیرا سیستم امنیتی مسلط و شبکه های مخابراتی کنترل شده ای داریم. اما هر چقدر شبکه های مخابراتی ما کنترل شده هستند، شبکه های اجتماعی، قابل نفوذ هستند و قطعا تا امروز کانال های مختلفی در نرم افزاری های مختلف ارتباطی شکل گرفته است و حتی در برخی موارد تست هم شده اند.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

ماجرای استعفای آقای سرافراز از ریاست سازمان صدا و سیما و جایگزینی آقای عسگری به جای ایشان به مدت یک سال را که در یکی از گروه‌های تلگرام مرور می‌کردیم، پی به شباهت فراوان این داستان با قسمتی از فصل دوم سریال محبوب سیاستمداران و روزنامه نگاران، House of Cards افتادم.

 

(هشدار! خطر لو رفتن بخشی از ماجرای سریال وجود دارد، اگر هنوز این سریال را ندیده‌اید و نمی‌خواهید داستان لو برود، ادامه متن را نخوانید، از من گفتن بود)

 

در فقره استعفای آقای سرافراز، به گفته برخی منابع، پای یکی از معاونان یا حلقه نزدیک ایشان درگیر بوده است که حتی کانالی هم به نام شهرزاد در پیام رسان تلگرام راه انداخته بوده و از این طریق و راه های دیگر، علیه رییس سازمان شایعه پراکنی می کرده است. از سوی دیگر، از راه های مختلف راه تعامل میان آقای سرافراز و دیگران را مسدود می کرده است تا پس از استعفای وی، خود به سمت ریاست سازمان برسد. فردی با نفوذ، مقتدر و دارای سابقه فراوان در مدیریت رسانه. البته من که نمی دانم منظور چه کسی است!

 

این همان بلایی است که فرانسیس آندروود بر سر رئیس جمهور ایالات متحده می‌آورد، ابتدا معاون وی می‌شود و سپس از راه‌های مختلف، در حالی که خود را غمخوار و دوست وی نشان می‌دهد، از پشت خنجر را در کمر رئیس جمهور فرو می‌کند و به حدی این کار را با مهارت انجام می‌دهد که سبب استعفای رئیس جمهور می‌شود. البته آندروود پس از ریاست جمهوری، با معضلات بسیاری روبرو می شود و فشارها به وی آنقدر شدید است که در بدو ورود به کاخ سفید، از عدم قصدش برای نامزدی در انتهای دوره، سخن می گوید اما …. نه دیگر تعریف نمی‌کنم!

 

اما یک تفاوت در اینجا وجود دارد!

 

رهبر انقلاب، کسی از معاونان سرافراز را برای جانشینی او انتخاب نکرد بلکه معاون فنی سابق سازمان صدا و سیما که در یک سال و نیم اخیر با سرافراز کار نمی کرد را به ریاست این سازمان برگزید، البته این دوره فقط یک سال است و شاید اگر آقای عسگری لیاقت خود را نشان دهد، عاقبتی مشابه فرانسیس آندروود… نه قرار شد که تعریف نکنم دیگر!

همین.

 

برای مطالعه بیشتر: مدخل ریاست جمهوری فرانک آندروود در ویکی این سریال

۲۲ فروردین ۱۳۹۵

یعنی دقیق آخرین پست این وبلاگ را در یکم دی ماه ۱۳۹۱ نوشته ام و از آن موقع تا به حال کرکره اش تقریبا پایین کشیده شده بوده تا این ساعت.

البته آن پست هم الان درفت شده است و به تاریخ فعلی، آخرین پست برای ۲۸ آذر ۹۱ بوده است.

به هر حال یک دوره ای بود که گذشت و در آن دوره، نوشتن این وبلاگ، بیش از حد مخاطره آمیز بود.

در این مدت وبلاگ دیگری هم در نشانی دیگر باز کردم و در آن هم برخی پستهایم را نوشتم اما همیشه دلم به دنبال اینجا بود. چه می گویند، عشق اول، وبلاگ اول یا همچین چیزی. حتما عاشقها بهتر می فهمند، من که جزوشان نیستم.

اما خب برخی عادتهایشان را دارم، مثلا مثل کسی که به معشوق قدیمی اش رسیده باشد، خوب این چند خط صفر و یک را می چلانم و بغل می کنم و فشار می دهم. دستی به سر و رویش می کشم. این چند خط هم  همان بوسه های نخست پس از وصال است که طعم خوب بوسه های دوران آشنایی را می دهد.

خلاصه که به عشق اول وبلاگ نویسی ام رسیده ام و فعلا ولش نمی کنم. یعنی خدا نکند که ولش کنم.

این جمله یعنی احتیاط بیشتری به خرج خواهم داد تا دیگر عشقم، حقم، وبلاگم به محاق نروند.

همین.